السيد الطباطبائي

237

اصول فلسفه رئاليسم ( فارسى )

گفت : مساوى بودن جهان هستى با حركت مستلزم اين است كه حركت بىمتحرّك تحقق پذيرد و حركت بىمتحرّك ، مفهوم ندارد ، زيرا روى نظريه نامبرده فرض حركت و متحرّك و به تعبير ديگر : ذات و صفت ، يا جوهر و عرض جز ارزش اصطلاح و قرارداد ندارند . آرى اين پرسش پيش مىآيد كه : در جهان هستى اختلافات و تضادهايى مشاهده مىشود و از اين روى يكى از دو راه را بايد پيمود : يا بايد گفت اين كثرت و اختلافات در نمود سطحى جهان خودنمايى كرده و مانند سراب شكل‌هاى فريبنده پيدا نموده و به‌واسطه تحليل و تجزيه تدريجاً از بين رفته و بالاخره تبديل به حركت يك‌نواخت عمومى گرديده و در اين حال مساوى صفر مىشوند و اين سخن مستلزم تكذيب وجود اختلافات خارجى بوده و متضمن دعوى پوچ « هرچيز هر چيز است » ! مىباشد كه از سخن يك سوفيست حقيقى نيز بسى زشت‌تر و نارواتر است . و بايد گفت اين اختلافات مستندند بالاخره به اختلافاتى كه در پيكره خود حركت عمومى ، مانند اختلاف سرعت و بطوء و اختلاف جهت و مانند آنها مىباشد و در اين صورت پرسش منتقل مىشود به همان اختلافاتى كه در خود حركت عمومى پيدا شده‌اند و چون خود همان اختلافات اوليه حركت از قبيل سرعت و بطوء و اختلاف جهت پيوسته متغير و متبدل هستند ، در تغيير و توجيه آنها با حركت يك‌نواخت عمومى ناگزير بايد دست به دامن اتفاق بزنيم ، همان اتفاق كه قانون علت و معلول را و بالاخره علم را از ميان مىبرد ! گذشته از اين كه ما در خارج چيزهايى داريم كه به هيچ وجه به ماده و انرژى و بالاخره به حركت قابل تبديل نيست مانند وحدت ، امكان ، وجوب ، نسبت ، عدد و مانند آنها . با اين همه نبايد از نكته‌اى كه در مقاله يك تذكر داديم غفلت كرد و آن اين است كه : اين خرده‌گيرى پاىبند علوم طبيعى نيست بلكه متوجه تعبير فلسفى نظريه نامبرده